

پنجره ها رو وا کن
زندگی
رو صدا کن
تا
که میاد نسیمی
منظره
رو نگا کن
مخمل
سبز گندم
عجب
نمایی داره
دامن
چین چین دشت
عجب
گلایی داره
گلای
یونجه زیباست
بنفشه
و فریباست
دس
بکشی به برگاش
حس
می کنی که دیباست
ببین
خدا چه کرده
رنگا
و رنگه دنیا
گرچه
باید بگذری
اما
قشنگه دنیا
تو
این طبیعت ناز
سیاه
نقشی نداره
شبم
حتی سیا نیست
فکر
نکنی شعاره
به
روح آشنایی
به
لذت خدایی
رنگ
خدا نداره
یه
ذره بی وفایی
ستاره
بی شماره
نم
نم بارون شب
تو
رو یادم میاره
به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب
چی گذاشتی از منو تو جز آرزوی بر اب
به چه قیمتی غرور سر راهمون کشیدی
چرا لحظه با هم بود نامون و ندیدی
خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود
هر دو تا مون کم گذاشتیم که ترانه هامون مرَد
چیزی از لحظه نمونده منو تولحظه رو کشتیم
حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم
اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیز از غرورم واسم بزار
نزار تو فکر تنهایی گم بشم نزار حرف و حدیث مردم بشم
دلمو اینقدر نشکن آخه این دل عاشقت بود
ول نکن این قلب خون اخه روزی لایق تو بود
دلمو اینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل
رفتیو با بی وفایی زدی مهر دست باطل
تو که دوستم نداشی باشی چرا آتیشم کشیدی
اون که تو خود خواهیات مرد دل من بود تو ندیدی
ازتو خونه وجودم به چه آسون پریدی
ریختن غرور این مرد و ندیدی نشنیدی
اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بزار
نزار تو فکر تنهایی گم بشم نزار حرف و حدیث مردم بشم

" اسپانیایی ها میگن : "عشق ساكت است
اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است .
" ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس
از دست دادن تو
!
" ایرانی
ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق كه با یك ببخشید تمام میشود.
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که
کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست
و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو
دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي
چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد.
اگر روزي فهميدم که دوستم نداري گريه
نمي کنم بلکه آرزو مي کنم که روزي عاشق کسي بشي که دوستت نداشته باشد.
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من
تنهام
خداحافظ به
شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی
غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی
که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم
خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه
باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه
نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و
با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ
خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
مدفوع
luwak
آيا تا بحال به اين فکر کرديد که گرانترين قهوه دنيا چگونه تهيه ميشود؟! گرانترين قهوه دنيا در اندونزی که Kopi luwak نام دارد از مدفوع حيواني بنام luwak تهيه ميشود.

.
به گزارش سرویس
بین الملل پارسینه به نقل از انگلیش راشا، این محل که در نزدیکی
شهر کوچک درواز در ازبکستان قرار دارد، توسط افراد محلی "در جهنم" خوانده
می شود.
.


I dreamed
, I had an interview with god.
خواب
ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .
God asked?
خدا
گفت :
So you
would like to interview me !
پس
مي خواهي با من گفتگو کني؟
I said ,If
you have the time.
گفتم
اگر وقت داشته باشيد.
God smiled
,
خدا
لبخند زد.
My time is
eternity.
وقت
من ابدي است.
What
questions do you have in mind for me?
چه
سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟
What
surprises you most about human kind ?
چه
چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟
God
answered :
خدا
پاسخ داد:
That they
get bored with child hood .
اين
که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،
They rush
to grow up and then ,
عجله
دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be
children again .
حسرت
دوران کودکي را مي خورند.
That they
lose their health to make money .
اينکه
سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،
and
then ,
و
بعد
lose their
money to restore their health .
پولشان
را خرج حفظ سلامتي مي کنند.
That by
thinking anxiously about the future,
اينکه
با نگراني نسبت به آينده
They
forget the present ,
،
زمان حال را فراموش مي کنند.
such that
they live in nether the present ,
آنچنان
که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،
And not
the future .
نه
در آينده
That they
live as if they will never die ,
اين
که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.
and die as
if they had never lived .
وآنچنان
مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.
God's hand
took mine and
خداوند
دستهاي مرا در دست گرفت
we were
silent for a while .
و
مدتي هر دو ساکت مانديم.
And then I
asked :
بعد
پرسيدم
As the
creator of people ,
به
عنوان خالق انسانها
What are
some of life lessons you want them to learn?
مي
خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟
God
replied , with a smile ,
خداوند
با لبخند پاسخ داد :
To learn
they can not make any one love them .
ياد
بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد
but they
can do is let themselves be loved.
اما
مي توان محبوب ديگران شد.
T o learn
that it is not good to compare themselves
to others.
ياد
بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
To learn
that a rich person is not one who has the
most,
ياد
بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.
but is one
who needs the least.
بلکه
کسي است که نياز کمتري دارد.
To learn
that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد
بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،
, and it
takes many years to heal them.
ولي
سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
To learn
to forgive by practicing for giveness .
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
T o learn
that there are persons who love them
dearly.
ياد
بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.
But simly
do not know how to express or show
their feelings.
اما
بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.
T o learn
that two people can look at the same
thing,
ياد
بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it
differently.
اما
آن را متفاوت ببينند.
To learn
that it is not always enough that they be
forgiven by others.
ياد
بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.
The must
forgive themselves.
بلکه
خودشان هم بايد خود را ببخشند.
And to
learn that I am here
و
ياد بگيرند که من اينجا هستم
ALWAYS
هميشه
...از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم.
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
شخصی
نقل میکرد که وقتی به شیراز رفته بودم و در خانه پیرزنی جهت اقامت وارد
شدم ، ناگاه در فضای خانه دختر صاحبخانه را دیدم و یکدل نه که صد دل عاشق
او شدم . نزد پیرزن رفته و شرح حال خودم را گفتم .
پیرزن گفت : این مطلب بسیار سهل و آسان است تو فقط تدارک عروسی را بگیر باقی کارها را من درست می کنم .
پس مبلغی پول از من گرفته و بعد از ساعتی جمعی از زنان و مردان را به خانه آورد ، پس ملائی به نزد من امده و من او را وکیل نمودم .
آنگاه صیغه عقد خوانده
و دهان ها شیرین شد ، پس از ساعتی همه رفتند و من را که بیصبرانه منتظر ورود به حجله بودم را تنها گذاشتند .
نگاهی
به دور و برم کرده و جز پیرزن کسی را ندیدم ، از او پرسیدم : پس عروس من
کجاست ؟ پیرزن گفت : من عروس تو هستم و برای تو عقد شده ام ! نگاهی به او
کردم ، تنی دیدم چون چوب خشک ، نه دندان داشت و نه یک موی سرش سیاه بود .
مسلمان نشنود کافر نبیند . دانستم که او مرا فریب داده است .
بی درنگ
بر خود مسلط شده و گفتم : الحمد الله که مقصود من انجام شد ، من تو را می
خواستم و چون خجالت می کشیدم ، آن دخترک را بهانه کرده بودم .
پس با
خود فکری کردم که چگونه خود را از دست آن عفریته نجات دهم ، چون می دانستم
اهالی آن شهر از مرده شو بسیار می ترسند و او را در جمع خود راه نمی دهند
، آنشب را صبح کرده و بیرون آمدم .
کرباسی خریدم و بر سر بستم و سایر اسباب غسالی را فراهم آوردم و داخل خانه شدم . عروس گفت : این چه اوضاعی است ؟
گفتم
: من در شهر خود مرده شوئی بودم و شنیده بودم که مرده شوی این ولایت مرده
است ، به این شهر آمدم تا به این شغل مشغول بشوم و لیکن چون دست تنها بودم
تو را گرفتم تا من را در شستن زن های مرده کمک کنی .
چون عروس این
سخنان شنید ، نعره ای زده و بیهوش شد و همینکه بهوش آمد او را گفتم : زود
باش این ادا اطوارها را دور بریز ، تو برای من بسیار خوش قدم نیز هستی ،
پا شو که باید برویم چون چند مرده آورده اند که باید رفته و آنها را غسل
دهیم ،من به اهالی شهرگفته ام زنها را تو و مردها را من غسل خواهیم دا د .
عروس التماس و زاری کرده و گفت : از من دست بردار ، من مهر خود را به تو
میبخشم و مبلغی هم به تو می دهم . من راضی نمی شدم تا آنکه به هزار معرکه
من را راضی کرده ، ثروت قابل توجه ای را به من بخشید و او را طلاق گفتم .
!!!!!!
نتیجه اخلاقی:مردها !!!!!! ....... از این داستان یاد بگیرند ممکنه به دردشون
بخوره
نتيجهي اخلاقي: وقتي به داروخانه ميرويد، اول نسخهي خود را نشان دهيد
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .
«جری» مدیر یک
رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد. هنگامی که شخصی از او می
پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:
"اگر من کمی بهتر از این
بودم دوقلو می شدم."
هنگامی که او، محل کارش را تغییر می دهد بسیاری
از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند، تا بتوانند با او از رستورانی
به رستوران دیگر همکاری داشته باشند. چرا؟ برای اینکه جری ذاتا یک فرد «روحیه دهنده» است.
اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، «جری» همیشه هست
تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.
مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او
رفتم و پرسیدم:
"من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می
کنی؟"
«جری» پاسخ داد: "هر روز صبح که از خواب بیدار
می شوم، به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم.
می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم."
"من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می
توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی
بگیرم."
"هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او
را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم. من همیشه روی
مثبت زندگی را انتخاب می کنم."
من اعتراض کردم: "اما این کار همیشه به این سادگی نیست"
«جری» گفت: "همینطور است"
"کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پا گیر را
کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید
انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید. شما انتخاب می کنید که افراد
چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند. شما انتخاب می کنید که در حالت روحی
خوب یا بدی باشید. این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید"
چند سال بعد، من آگاه شدم که «جری» تصادفا کاری انجام
داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را
باز گذاشته بود. و بعد؟؟؟ صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد. آنها چه می
خواستند؟
درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد، به
علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک
کردند.
خوشبختانه، «جری» را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.
پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه «جری» از
بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.
من «جری» را شش ماه پس از آن واقعه دیدم. هنگامی که از
او پرسیدم که چطور است؟ پاسخ داد:
"اگر من اندکی
بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟"
من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او
پرسیدم: "هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت؟" «جری» پاسخ داد:
"اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم"
"بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به
خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من
انتخاب کردم که زنده بمانم."
پرسیدم : "نترسیده بودی؟" «جری» ادامه
داد: "کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.
اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند، من در چهره ی دکترها و پرستارها
وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم. من از چشمان آنها می خواندم "این مرد
مردنی است." "می دانستم که باید کاری کنم"
پرسیدم: "چکار کردی؟" «جری» گفت:
"خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید: آیا به
چیزی حساسیت دارم یا نه"
من پاسخ دادم: "بله" دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و
منتظر پاسخ من شدند.
یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم: "گلوله" درحالیکه آنها می خندیدند گفتم:
"من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل
مرده ها."
به لطف مهارت
دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، «جری» زنده ماند
من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را
دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید. طرز فکر تنها چیزی است
که واقعا مال شماست، و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد.
بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.
حال شما دو انتخاب دارید:
1- می توانید این پیام را پاک کنید.
2- می توانید آنرا به فرد دیگری بفرستید که به آن توجه کند.
امیدوارم که
شماره 2 را انتخاب کنید. من که این کار را کردم.
برنده هر امتیازی را كه بتواند بدهد ، می دهد جز این كه اصول بنیادی خود را فدا كند
بازنده به خاطر هراس از دادن امتیاز به لجاجت خود ادامه می دهد ، و این در حالی است كه اصول بنیادی اش رفته رفته از بین می رود
برنده ضعفهای خود را به خدمت توانایی هایش می گیرد
بازنده توانایی های خود را هدر میدهد ، زیرا كه
آنها را در خدمت ضعفهای خود به كار می گیرد
برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، یكسان عمل میكند
بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا
را تحقیر میكند
برنده میخواهد مورد احترام دیگران باشد ، اما ذهنش را درگیر آن نمیكند
بازنده برای رسیدن به این هدف ، دست به هر كاری میزند ، اما سرانجام ، با شكست روبه رو می شود و به هدف اش نمی رسد
برنده حتی زمانی كه دیگران وی را به عنوان یك خبره می
شناسند، می داند كه ، هنوز خیلی چیزها را نمیداند
بازنده میخواهد كه دیگران او را یك خبره بدانند ، و این نكته كه : « بسیار كم می داند » را ، هنوز نیاموخته است
برنده گشاده روست ، زیرا كه میتواند بی آنكه خود را تحقیر كند ، بر خطاهای خویش بخندد
بازنده چون حتی در خلوت خویش ، خود را پست و حقیر می شمارد ، در حضور دیگران نیز قادر به خندیدن بر خطاهای خود نیست
برنده نسبت به ضعفهای دیگران ، غمخواری میكند ، زیرا ضعفهای خود را درك نموده و آنها را پذیرفته است
بازنده دیگران را به دلیل ضعفهایشان خوار و خفیف می شمارد ، زیرا وجود ضعف در درون خود را ، انكار نموده و پنهان میكند
برنده هر كاری كه از دست اش بر آید انجام میدهد ، و اگر سرانجام شكست خورد ، به معجزه امید می بندد
بازنده بدون آنكه كوچكترین تلاشی كند ، به انتظار معجزه می نشیند
برنده تا دم مرگ بیشتر از
آنچه كه از دیگران میگیرد ، می دهد
بازنده تا پای جان از این توهم دست بر نمیدارد كه، « پیروزی » یعنی بیش از آنچه كه می دهی ، بستانی
برنده هنگامی كه می بیند راهی را كه در پیش گرفته است ، با مسیر زندگانی او سازگار نیست ، هراس
از ترك كردن آن ، ندارد
بازنده « نیمه ی راهی » را در پیش گرفته و به آن ، ادامه می دهد ، و اهمیتی نمیدهد كه به كجا منتهی می شود
زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد
چشمانت را باز کن
دلت را بیدار کن
رویاهایت را صدا کن


مشهورترین چهره های ایران سوار چه ماشینی می شوند؟!
هنوز – پیش از آن که این گزارش را بخوانید باید اعتراف کنیم
که مطالعه آن جز سرگرم شدن هیچ خاصیت دیگری ندارد!
براساس مطالعات یکی از خبرنگاران بیکار «هنوز» جمعی از چهره
های مشهور کشورمان سوار این ماشین ها می شوند.
1- محمدرضا گلزار --- BMW
2- محمدرضا شریفی نیا --- زانتیا
و سیناد
3- تهمینه میلانی --– پرادو
4- مسعود ده نمکی --– پژو 206
5- پرویز پرستویی –-- پرشیا
6- بهرام رادان --– لندکروزر
7- پوریا پورسرخ --– پاترول
8- علی لهراسبی --– پرادو
9- کامبیز دیرباز –-- کوراندو
10- محمد اصفهانی --– تویوتا کمری
و سوناتا و پژو 405
11- سید جواد هاشمی --– آزرا
12- فیروز کریمی –-- آزرا
13- امین حیایی –-- رنج رور
14- نفیسه روشن –-- رنو PK
15- حسین رضازاده –-- ماکسیما
16-رضا رشیدپور --– تویوتا کمری
17- محمدرضا فروتن --– پژو 206
18- نیکی کریمی –-- پاترول
19- شهاب حسینی --– ریو
20- محمود شهریاری --– ماکیسما و
ماتیز
21- طناز طباطبایی --– اپل کورسا
22- امین تارخ --– پرادو
23- مهدی سلوکی –-- پرشیا
24- حمید گودرزی --– سانتافه
25- حسن پورشیرازی –-- مگان
26- حامد کمیلی –-- پاترول
27- حمیدرضا پگاه –-- پژو 206
28- حسین رفیعی –-- رونیز
29- رضا صادقی --- پژو 206
30- سعید راد --- کوراندو
31- زیبا بروفه --- پژو 206
32- حسن جوهرچی --- پژو 206
34- علی نصیریان --– ورنا
35- پانته آ بهرام --- پراید
36- مریلا زارعی --- سمند
37- رضا کیانیان --- پاترول
38- کاوه سماک باشی --- پرشیا
39- امیر نوری --- پرشیا
40- ابوالفضل پورعرب --- پرشیا
41- امیر تاجیک --- زانتیا
42- جواد رضویان --- سوزوکی و پژو
206
43- رامتین خداپناهی --- پژو 206
44- امیر جعفری --- پرادو
45- مجتبی کبیری --- پرشیا
46- علیرضا دبیر --- پژو 206
47- علی دایی --- بنز و پرادو
48- نیوشا ضیغمی --- پژو 206
49- باران کوثری --- سمند
50- احسان خواجه امیری --- مزدا 323
51- شاهین آرین --– سوناتا
52- اشکان خطیبی --- پژو 206
53- حمید لولایی --- دوو سی یلو
54- مهران مدیری --- پرادو
55- حمید عسگری --- GEN2
56- بروز ارجمند --- مزدا 323
57- مسعود روشن پژوه --- پرادو
58- حسام الدین سراج --- پژو 206
59- بهروز افخمی --– پژو 405
60- احمدرضادرویش --- پژو 405
61- محمد سلوکی --- پژو 405
62- احسان علیخانی --- پژو 405
63- مسعود کیمیایی --- پاترول
64- مجید اخشابی --- پرشیا
65- قاسم اقشار --- ماکسیما
66- جمشید مشایخی --- پژو 405
67- رضا عطاران --- پژو 206
68- مجید صالحی –-- پرشیا
69- محمد نصرتی --– ماکسیما
70- ایرج نوذری –-- پژو 206
71- مریم کاویانی --- پژو 206
72- علیرضا نیکبخت واحدی --- BMW
73- نگار فروزنده --- دوو سی یلو
74- شیث رضایی --- بنز
75- سپند امیرسلیمانی --- پژو 206
76- عاطفه نوری --- ماتیز
77- مهسا کرامتی --- پراید
78- مهدی مقدم--- دوو سی یلو
79- عبدالرضا اکبری --- پژو 206
80- علیرضا خمسه --- مزدا 323
81- عادل فردوسی پور --- زانتیا
82- گلشیفته فراهانی --- پرادو
83- بهزاد فراهانی --- پژو 405
84- جهانگیر کوثری --- پرشیا
85- رخشان بنی اعتماد --- ماتیز
86- مهتاب کرامتی --- پژو 206
87- اکبر عبدی --- گل
88- سیروس مقدم --- پژو 206
89- حسین یاری --- تویوتا کمری
90- خسرو شکیبایی --- پژو 206
91- آرام جعفری --- پژو 206
92- یکتا ناصر --- پژو 206
93- حسام نواب صفوی --- مگان
94- مهدی امینی خواه --- پژو 206
95- فرزانه کابلی --- پژو 206
96- لیلا اوتادی --- دوو سی یلو
97- حمید ماهی صفت --- اپل کورسا
98- فرزاد حسنی --- ماشین ندارد
99- افشین قطبی --- سوزوکی
100- ناصر حجازی --- سوزوکی
101- علی پروین --- ماکسیما
102- امیر قلعه نوعی --- بنز و پژو
405
به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود
شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.
ارزش
های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.
به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد.
به او بياموزيد كه می تواند
براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری
برای دل بی معناست.
اگر
می توانيد نقش مهم كتاب را در
زندگی آموزش دهيد.
در
كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.
توقّع
زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!
دلم بري كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من ميكرد
دلم براي كسي تنگ
است...
اون
شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست
شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات
صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من
شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم
چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش
می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش
صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از
اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش
کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین
شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد
نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و
مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه
که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما
به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به
همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده
بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره
با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو
گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک
نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال
باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا
متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای
من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف
من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق
شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که
انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره
مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای
اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه
روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و
به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون
جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ
چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که
از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست
کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون
در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما
پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل
قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از
من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی
دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه
باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب
تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی
درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما
داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده
باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف
کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق
روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت
ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم
نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من
اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم
های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون
پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا
مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در
وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در
ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به
آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی
نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و
احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار
اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به
سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم,
می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود
از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست
که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که
ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر
چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای
موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه
ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز
چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت
رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی
اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت
داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده
شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به
این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام
آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و
راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم
هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در
حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ
کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد
شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر
و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل
می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی
ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو
نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در
اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی
اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی
و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم
نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش
گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا
اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من
حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین
روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می
تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای
کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته
بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم
گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی
در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم
رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم
ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی
که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز
کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون
حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم
فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم:
نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که
نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از
دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک
ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی
مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده
بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به
این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که
از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه
گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت
خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب
بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو
محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل
فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر
گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز
صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای
عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته,
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره,
مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این
مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این
ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین
نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن
شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از
یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت
و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید.
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما
هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این
داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما
یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید!
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء
و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما
الان کجا بودیم.
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم
که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه
رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن
فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه
هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن
گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش
در می آورد
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش
نیست .
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که
پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین
اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور
نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را
به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به
خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله
ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه
وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،
بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی
،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر
، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.
آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.
شاعر در این باره میگوید:
سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش
کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای
عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .
گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید
گاوی دماغش را چسب بزند؟شما
تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد
دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها
خودشان خواهر و مادر دارند.
ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی
زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که
از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت
است_ استفاده میشود.
ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.
تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو
دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری
را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای
شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید
از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.
تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول
بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و
آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو
نیست که قلب دیگری را بشکند.البته
شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:
گمون کردی تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم
دیده
اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت
هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!
دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟
گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به
خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.
آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ
گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.
هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی
اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.
هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید
.هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که
از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و
بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که
گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر
بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.
هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی...
اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد
و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...
لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و
خامه ...همه از گاو..
ولی...هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما...
شكستن
دل انساني و ناراحت كردن او از گناهاني است كه فقط با پشيمان شدن و طلب آمرزش از
خداوند آمرزيده نمي شود. بلكه بايد به نحوي دل آن فرد را نيز به دست آورد و او را
از خود راضي و خشنود نمود .
در اين
زمينه شما مي توانيد با عذرخواهي و جبران كردن به وسيله احسان و هديه و همچنين با
به كار بردن كلمات دلنشين، اندوه و گرفتگي را از آن فرد برطرف نماييد.
در حديث آمده است كه خداوند مي فرمايد: «انا عند المنكسره قلوبهم؛ من همدم قلب هاي
شكسته هستم» يعني انسان دل
شكسته در پيشگاه خداوند داراي جايگاه ويژه اي است و مورد توجه خداوند مي باشد و
دعا و نفرين انسان دل شكسته خيلي زود اثر مي بخشد.
به
طور كلي شكستن دل انسان مؤمن كه به تعبير روايات، احترام او از كعبه بيشتر است،
داراي آثار وضعي و جانبي فراواني است و دلي كه شكست به سادگي التيام نمي يابد و
جبران آن دشوار است، پس در مرحله اول بايد انسان مراقب باشد دل كسي را نشكند و
قلبي را جريحه دار نسازد و اگر خداي ناخواسته اين اتفاق افتاد بايد به سرعت جبران
و تلافي كند و دل شكسته را التيام بخشد و آن را به دست آورد و تنها استغفار و آمرزش
كافي نيست مگر اين كه آن فرد از انسان دور باشد و انسان قدرت جبران نداشته باشد كه
در اين صورت علاوه بر استغفار و طلب آمرزش از درگاه الهي بايد در حق آن فرد دعاي
خير كرد و خير دنيا و آخرت او را از خداوند درخواست نمود و با اين كار انشاءالله
قلب او در باطن از شما راضي و خشنود مي گردد.
یکی یکی دوستامون دارن پر می زنن میرن(عباس یه اصطلاح خیلی تخصصی می گه تو اسمس بتون می گم). جدی جدی باید بگردیم چند نفر جدید پیدا کنیم همه یا زن می گیرن یا بچه دار می شن یا کار می کنن یا نمی دونم می رن که می رن! این چه وضشه؟
از این به بعد هر کی میاد تو وبلاگ خودشو معرفی کنه تا باش دوست بشیم! نیاز شدید به دوست جدید داریم! دوستامون کم شدن به قول معروف پایه هامون کم شدن!
If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.
-- Stone Temple Pilots
اگر تو خواستی قبل از من بميری

If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.
-- Winnie the Pooh
اگر می خوای صد سال زندگی کنی
من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم
چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.
True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.
-- Charles Caleb Colton
دوستی واقعی مثل سلامتی هست
ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.
A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.
يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد

Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus
جلوی من قدم بر ندار،
شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو،
شايد نتونم رهرو خوبی باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش.
Friends are God's way of taking care of us.

Friendship is one mind
in two bodies.
I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay
-- Dave Matthews
من به تو تکيه می کنم و تو به من
و اونوقت همه چيزمون مرتبه.If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.
اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،
من با اونا عبور نخواهم کرد،
بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.
هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.
ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.
اما بهترين دوستان
حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;
-- Lee Iacocca
پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،
اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،
اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.Hold a true friend with both your hands.;
-- Nigerian Proverb
A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;
-- Unknown
يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه
و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی
اونا رو واسه ات بخونه.
ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره
ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن
ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس
ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو
خیلیها با زخمای زندگی اشنان مثل تو
ماهه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور
دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

قسم به
عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه
نمی ترسم
من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه
کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو
گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با
خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس
مهلت موندن یه نفس بود
سهم من
از همه دنیا یه قفس بود
بنویس
که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو
شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که
تو بن بست غربت
زخمی
از آوار پاییز
فکر
چشمای تو بودم
با دلی
از گریه لبریز
شب
عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی
بودن با تو که تموم شد
ندونستم
باید از تو می گذشتم
وقتی
از غربت چشمات می نوشتم
بنویس
مهلت موندن یه نفس بود
سهم من
از همه دنیا یه قفس بود
بنویس
که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو
شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
سلام من به محرم محرم گل زهرا
به لطمه های ملائك به ماتم گل زهرا
سلام من به محرم به تشنگی عجیبش
به بوی سیب زمین و غم حسین غریبش
سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی
سلام من به محرم به
كربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش
سلام من به محرم به حال خسته زینب
به بینهایت داغ دل شكسته زینب
سلام من به محرم به دست و مشك ابوالفضل
به ناامیدی سقا به سوز و اشك
ابوالفضل
سلام من به محرم به قد و قامت اكبر
به خشك اذان گوی زیر نیزه و خنجر
سلام من به محرم به دست
و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای
گیسوی قاسم
سلام من به محرم به گهواره اصغر
به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر
سلام من به محرم به احترام سكینه
به آن ملیكه كه رویش ندیده چشم مدینه
سلام من به محرم به عاشقی زهیرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خیرش
سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش
به رو سپیدی عون و بوی عطر عجیبش
سلام من به محرم به زنگ محمل زینب
به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب
سلام من به محرم به انتظار رقیه
به پای آبله بسته به چشم تار رقیه
سلام من به محرم به شور و حال عیانش
سلام من به حسین و به اشك سینه زنانش
سلام من به محرم به حزن نغمه هایش
به پرچم و به سیاهی به خیمه های عزایش



داستان مردي که به
زيارت امام حسين عليه السلام نميرفت ...
شخصي از بزرگان هند به قصد
مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در اين مدت
داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام را اراده ميکرد،
بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام مي کرد و او را زيارت مينمود؛ تا اين که
سرگذشت او را به «سيد مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود
رساندند.
سيد مرتضي به منزل او رفت و در
اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زيارت در مذهب اهلبيت عليه السلام اين
است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني
است که در شهرهاي دور ميباشند و دستشان به حرم مطهر نميرسد.»
آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت:
«اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامي که سيد مرتضي سخن او را
شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش
را بدعت و زشت ميدانم و نهي از منکر واجب است.»
وقتي آن مرد اين سخن را شنيد، آه
سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را
پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان
متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که به در صحن مطهر رسيد .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن
شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب
انداخته باشند، بر خود ميلرزيد و با رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش
خارج گشته باشد، حرکت ميکرد تا اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا
آورد و زمين را بوسيد و برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس
گرديد و با سختي تمام خود را به در رواق رسانيد.
چون چشمش به قبر مطهر افتاد،
نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزي کشيد. سپس به آوازي
دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا
اينجا جاي افتادن امام حسين عليه السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت
سيدالشهداء است؟»
پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.»

رييس كميته ملي مسابقات بينالمللي
ربوكاپ آزاد ايران گفت: سومين دوره اين مسابقات در فروردين سال ۸۷به ميزباني دانشگاه آزاد اسلامي قزوين برگزار ميشود.
"مرتضي موسيخاني" روز شنبه در گفتوگو با خبرنگار آيتي ايرنا افزود:
به دليل استقبال بسيار شركتكنندگان در دو دوره گذشته امسال براي سومين سال متوالي
اين مسابقات در ايران برگزار خواهد شد و برگزيدگان آن به مسابقات جهاني ربوكاپ ۲۰۰۸در چين راه خواهند يافت.
رييس كميته ملي روبوكاپ ايران تاكيد كرد: سال گذشته اين مسابقات با حضور ۱۶تيم خارجي از جمله ايتاليا، چين، تركيه و اسپانيا و ۳۹۶تيم داخلي برگزار شد.
موسيخاني ادامه داد: سومين دوره مسابقات ربوكاپ آزاد ايران ۲۰۰۸در بخشهاي رباتيك كه شامل بخشهاي ربات امدادگر، انساننما، مين ياب،
ربات خانگي، فوتباليست سايز متوسط و كوچك و امدادگر، فوتباليست يك به يك و دو به
دو براي نوجوانان برگزار خواهد شد.
رييس دانشگاه آزاد اسلامي قزوين خاطرنشان كرد: رشته شبيهساز نيز در بخشهاي شبيه
ساز امداد، فوتبال سه بعدي و شبيهساز دو بعدي، شبيهساز ربات هاي مجازي برگزار ميشود.
موسي خاني گفت: مسابقات ربوكاپ بينالمللي ايران با هدف آشنايي نسل جوان با دانش
روز رباتيك، هوش مصنوعي و استفاده از تجربيات و دستاوردهاي ساير كشورهاي جهان
برگزار ميشود.
وي افزود: در حال حاضر حدود ۴۰۰تيم براي حضور در اين دوره
از مسابقات اعلام آمادگي كردهاند و ثبت نام تيمهاي خارجي تا ابتداي بهمن ماه سال
جاري ادامه دارد
د
متولدين فروردين: فكر آغاز
برنامه و فعاليت جديد را به
دورههاي بعد واگذار كنيد. در
موقعيت بسيار خوب مالي و فكري
قرار داريد. بهتر است
انرژيتان را صرف خانه و بودن
با عزيزان نمایید. بر
درآمدتان اضافه ميشود و
جبران همه عقبافتادگيهاي
مالي گذشته خواهد شد فقط به
شرطي كه نااميدي را رها و
تلاش كنيد.
د
متولدين ارديبهشت: وسايل
باارزشتان را در جاي امن نگه
داريد و از بحث مالی دوري
كنيد زيرا باعث ايجاد استرس و
نگراني ميشود و اين همان
چيزي است كه نبايد در حال
حاضر داشته باشيد. اكنون بايد
درهاي قلبتان را به روي عشقي
باز كنيد كه وجودتان را پر
ميكند.
د
متولدين خرداد: حسن نيت شما
باعث رفع دلتنگيها و
كدورتها ميشود .از اين بابت
هراسي به دل راه ندهيد كه با
شكست و ناكامي روبهرو
نشويد. با زيركي كه داريد از
بنبستها رهايي خواهيد يافت.
اجازه ندهيد از صداقت و
انسانيت شما سوءاستفاده شود.
يك نفر، كمك شاياني به شما
خواهد كرد كه هيچگاه تصورش
را نميكرديد. اين كمك در
زمينه كاري شماست. صبر كنيد
كه صبر، علاج همه دردهاست.
د
متولدين تير: ورود مسافري از
راه دور خوشحالتان خواهد
كرد. در قبول پيشنهادهاي
شراكتي دقت بيشتري داشته
باشيد. در روابط احساسيتان،
در نهايت تغييراتي به وجود
ميآيد. در صورت افزايش جنبه
مالي به ديگران كه احتياج به
كمك دارند توجه كنيد و از ياد
نبريد كه خدا كمكتان خواهد
كرد.
د
متولدين مرداد: زود و بيجهت
عصباني نشويد كه هيچ نتيجهاي
ندارد. سستي را كنار بگذاريد
و هر كاري را كه آغاز كرديد
تا به انتها انجام دهيد، هر
چند كوچك باشد. بدون مشورت
افراد با تجربه كاري را شروع
نكنيد، بگذاريد از حمایت
برخوردار باشد. سعي كنيد
لابهلاي موفقيتهاي حاصله
گم نشويد و مغرور نگرديد كه
غره شدن، دوري از ديگران را
در پي دارد. احترام و محبت،
تنها هدايايي هستند كه
ميتوانيد به محبوبتان هديه
كنيد. پس چرا معطليد؟ عشق پشت
در ايستاده، بيابيدش!
د
متولدين شهريور: . در حال
حاضر زندگي را بسيار سخت
ميگيريد و امروز و هر روز را
با اين فكر كه همه اتفاقات به
گردن شماست و همچنين از كمبود
اعتماد به نفس رنج ميبريد،
ولي بدانيد كه همه اينها
باعث ميشود شما به
تواناييهاي خود شك كرده و در
مورد خود بد قضاوت كنيد.
د
متولدين مهر: سعي كنيد مشكلات
و عدم تفاهمها را برطرف
سازيد و يك محيط خانوادگي
آرام به وجود آوريد. اگر در
حال خريد و فروش هستيد
ميتوانيد موانع را از سر راه
برداريد و معامله خوبي داشته
باشيد، در ضمن موقعيت خوبي هم
براي انجام كارهاي تكميلي است
كه از قبل روي هم انباشته شده
بود. گاهي اوقات هم به خاطرات
گذشته بپردازيد.
د
متولدین آبان: خود را در برخي
مسائل، درگير شكايت و اختلاف
ميكنيد كه مسلما عاقبت آن به
دردسرهايش نميارزد. اختلاف
را بايد در اولين مراحل آن حل
كرد، چرا كه اگر حل نشود
گسترش مييابد و قابل كنترل
نيست. اگر به شخصی قولی دادید
امروز روزیست که باید عمل
کنید.
د
متولدين آذر: به زودي تحولات
تازهاي در زندگي پيش ميآيد
كه خودبهخود شما را به آينده
و رويدادهاي خوش ميكشاند پس
از فرصتي كه پيش آمده، بهترين
استفاده را ببرید. شما از
خيلي نظرها تواناتر هستيد و
همچنان موفق. با كارهاي زياد
و متنوع، ذهنيت خودتان را
آشفته و پراكنده نسازيد.
د
متولدين دی: نبايد با كسي
بيجهت در مورد مسائل مالي
خود صحبت كنيد. امروز روزیست
که شما در مسند قضاوت خواهید
نشست، در قضاوت، يك طرفه
تصميمگيري نكنيد. به خاطر
رشته تحصيلي يا شغليتان
مسافرتي پيش ميآيد كه
ميتواند نقش بسيار مثبتي در
بهتر شدن شرایط شما داشته
باشد. زمان فرا رسيدن زندگي
مشتركتان، كمكم رسيده، پس
به آن بيشتر فكر كنيد.
د
متولدين بهمن: از روحيه بسيار
بالايي برخوردار هستيد
بنابراين تعجبي ندارد كه همه
مايلند اوقاتي را با شما
بگذرانند به شدت احساس
اجتماعي بودن و خوش صحبتي
ميكنيد و اوقات بسيار زيادي
را با افراد مي گذاريد كه
نقاط مشتركي با آنها داريد.
صحبت در مورد برنامه هاي
آينده، با كسيكه كاملاً شما
را درك ميكند بسيار مفيد
خواهد بود.
د
متولدین اسفند: امروز با
اميدواري به افقهاي رو به
رو بنگريد و به هدفهاي خويش
بدون هراس دست يابيد، هرچند
كه به نظر دور ميآيد اما
محقق ميشود. گرهها را با
دستباز كنيد نه با دندان و
مراقب سلامتيتان باشيد. ممكن
است برخي از فشارها شما را
بيش از پيش خسته كند اما
نگران نباشيد.
شبای زمستون
می طلبه حالا که دور هم هستیم و همه جمعیم از همه مهم تر مالیده شدن امتاحانا یه
قصه بگم بعدشم شما بگید هر چرتی که می خوایید بگید! اولش یکی پاشه بره یه سینی چای
بیاره! برا من پر رنگ بیاره لیوانی باشه! بقیم ولش کن! خوب دیگه گوش بدید!
(پس کوش این چای
لعنتی)
پادشاه همچنین
همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این
بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.
(چایییییی)
پادشاه به زن
دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا
بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .
(این
بچه کیه داره این وسط بال بال می زنه یکی ببرتش... بچه تو انگار دستشویی داره
..اه..اه ...این بچه فلانیه مثل خودشه همش تو دستشویی....)
همسر اول
پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت
میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست
داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
(آی دل
عاشق....بالاخره این چایی رسید..نمردیمو خوردیم این چایو....خوب حالا بقیشو گوش
بدیت که الان هندی میشه.....اگه یادش بره یه وعده با من داره...لای لای لای)
روزی از این
روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.
سراغ از همسر
چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین
جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون
که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟
گفت:بهیچ وجه
!! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه
وارد شد.
(دیدید؟
دیدید؟ حالا هی برو لباس قشنگ بخر براش...با توم...نه با تو نیستم تو همه زندگیت
دنگیه)
پادشاه غمگین
و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو
به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟
گفت نه هرگز
!! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم
!
(اینم که تیر
خلاصو زد....شوهر می کنی؟ (پدر سوختهà از نوع ناصر
الدین شاهی)
پادشاه نا
امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته
ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟
گفت نه
متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو
را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را
دگرگون کرد !
(خسته
نباشید.... فقط به درد مرده شوری می خوری؟)
(جی جی جینگ
حالا قیصر وارد می شود اینجا صحنه کاملا عشقولانه لطفا اونایی که احساسی هستن و
مادر و پدرهایی که قلبشون ناراحته نخونن
که خیلی درد ناکه)
در این هنگام
صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد !
هر کجا که تو
قصد رفتن نمائی!
(بابا تو دیگه
کی هستی دستی....دسته شیتونو بستی....تو کجا بودی تا حالا؟ )
شاه نگاهی
انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی
بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :
من در زمانی
که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...
(شاه زن زلیل
.... آخرش دیدی که چی شد؟)
نتیجه اخلاقی:
ازدواج نکنید
به هیچ عنوان اگر هم مجبور شدیت از 4 تا بیشتر بگیرید که اگر خواستید انشاالله
بمیریت چندتایی با شما بیان. من به خاطر خودتون می گم اون دنیا از تنهایی دق می
کنید اینجوری حداقل دور همی با هم می گید و می خندید یه جوری زود با مارو عقرب ها
تموم می شه! می گن از وقتی سهمیه بندی شده جهنم خیلی باحال شده!
برای هیچ کدام
از زن هایتان لباس خوب نخرید! بگید بهش اگه لباس خوب بخرم نا مردی می کنی! کلی با
پولت صفا می کنه بعدش که انشالله بمیری می ره شوهر می کنه پدر سوخته!(ابن آخری از
نوع ناصرالدین شاهیش بودà پدرسوخته)
دو کلام حرف
حساب:
در حقیقت همه
ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم
ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما
بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .
همسر سوم :
دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .
همسر دوم
:خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که
میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .
همسر اول :
روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود .
در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .
پس از آن
مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
خوب تمون شد
حالا بچه های خوب خیلی آروم بدون اینکه مادر و پدرتون بیدار بشن و کتک بخورید خیلی
آروم برید بگیرید بخوابید....پاشید دیگه بسه....حتما باید خشانت به خرج
بدم؟.....ااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییی برو بخواب...دیدید چی
شد؟ همه محل بیدار شدن...حاجاقا چاوشی(همسایه این وری) که بیدار شد بنده خدا قلبش
ناراحته....خانم مسرور(همسایه روبرو)که بیدار بود الان مهدی میاد خونمون وای
خدا....حاجاقا مصباح(همسایه روبرویی) که نیست خونه خدارو شکر...آقای موسوی(همسایه
اینوری) هم که خیلی مهم نیست... بقیه کوچه هم هیچ مهم نیست اصلا اهان چرا راستی
یادم رفت اینام مهمن (گلفشان که الان رفتن یک کوچه پایین تر...عبدالحسینی که
ممدشون چند وقت دیگه سرو کلش پیدا می شه رفته یزد...بیطرفان گل گلاب سروش جان تو
لباس سریازی خیلی باحال شدی جون خودم انشاالله چند وقت دیگه میام پیشت بیاد جونیا
با رضا با ماشین دامادشون میریم بیرون راستی گفت حساس رو ماشینش خوب ما هم خیلی
تند نیریم تکافم نمی کنیم از راستم نی ریم که خیالش راحت باشه....بقیه دوستان هم
در قسمت بعد...بچه های سر کوچه دفه بعد جعفری ...خان بابای...اون در سبزه یادم رفت
که پدرام دارن سمند دارن دیگه اونور می شینن چی بود؟ اه همش یادم می ره اینو
منادی؟نه بابا...اه یادم نمیاد صبر کنید بپرسم بتون بگم)






| پروژه
پارک فناوری اطلاعات (IT) تهران، با سرمایهگذاری 50 میلیارد تومانی که در
طرح مطالعاتی آن ثبت و مقرر شده، در مراحل نهایی تاسیس و ایجاد است. دکتر محمدرضا حائری یزدی، مدیرعامل مگفا، در گفتوگو با خبرنگار سیتنا، پارک IT تهران را پروژهای بزرگ دانست و اظهار داشت: طرح مطالعاتی این پروژه در دولت پیشین انجام شده و هماکنون مراحل نهایی ایجاد آن در حال انجام است. حائری تصریح کرد: پارک IT تهران، محل تجمع شرکتهای بزرگ وکوچک داخلی و خارجی در زمینه فناوری اطلاعات است و از کنارهم قرارگرفتن آنها همافزایی ایجاد و کارهای اثرگذاری نیز در سطح منطقه انجام خواهد شد. وی، افزود: تسهیلاتی برای شرکتهای حاضر در پارک IT نظیر معافیتهای مالیاتی در نظر گرفته میشود و بر همین اساس طرح مطالعاتی این پارک توسط کنسرسیوم بینالمللی با نظارت یونیدو انجام شده که امیداوریم بتوانیم مراحل اجرایی این طرح را هرچه سریعتر جلو ببریم. حائری در خصوص نقش مگفا در این رابطه گفت: مگفا بازوی سازمان گسترش در اجرای طرحهای مرتبط با فناوری اطلاعات است و هرگونه سرمایهگذاری سازمان گسترش در زمینه IT از طریق مگفا انجام میشود. وی افزود: طرح مطالعاتی این پروژه توسط مگفا نوشته شده بود و احتمالا مجری اجرایی آن نیز مگفا – البته با سازوکارهای خود - خواهد بود. مدیرعامل مگفا، در پایان سرمایهگذاری لازم برای پروژه پارک IT تهران مطابق طرح مطالعاتی را حدود 50 میلیارد تومان ذکر و خاطرنشان کرد: طرح مطالعاتی این پروژه دو سال قبل توسط دو سازمان زیرمجموعه وزارت صنایع از جمله سازمان گسترش و سازمان صنایع کوچک و شهرکهای صنعتی تدوین و قرار براین شد که سرمایهگذاری آن نیز به صورت مشترک انجام شود. |
||||||
|
|
|
1- شما
رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویشید.اگر مسئولیت کامل این ارکستر را میپذیرید نباید قدمهای خود را با صدای طبل و
شیپور دیگران میزان کنید.بلکه باید گوش به ساز و نوای
ارکستر باطنی خود بسپارید:به صدای وجدانتان به آوای
کودک درون و به تمام نواهایی که از باطن شما بر میخیزند و شما افتخار رهبری و هدایت آنها را دارید.
2-گدایان خیابانهای دهلی
نو قایقرانان مالزی
اشرافزادگان قصر
باکینگهام کارگران
کارخانه های دیترویت و شما -هرکه میخواهید باشید-سلولهای همانند و
جداناپذیر تن واحد بشریت هستید.
3-زندگی شما را با اندوخته هایتان نمی سنجند بلکه ملاک
سنجش بخشایش و ایثار شماست.
4-وقتی تعطیلات را آغاز می کنید در برابر آینه بایستید و
به خود بگویید :کسی حق ندارد این روزهای خوش را بر من
حرام کند حتی جنابعالی!
5-شما می توانید به عبادتگاهی با شکوه بروید و ساعتها به
نیایش و دعا بپردازید و بهترین پاکیها و
قداستها را برای خود آرزو کنید.اما اگر پیش از آن در قلب
خود عبادتگاهی نساخته باشید با هیچ نیایشی حضور قلب خود را در آن عبادتگاه احساس نخواهید کرد.
6-رمز و راز دستیابی و به ثروت و نعمت آن است که ذهن را
بر آنچه ندارید متمرکز نکنید و از هر مجالی برای
شکرگزاری و قدردانی از نعمتهایی که دارید بهره گیرید.
7-برای دستیابی به کسب و کار مورد علاقه و داشتن درآمد
کلان محدودیتی وجود ندارد.آنچه کمیاب است عزم راسخ
برای رسیدن به آنهاست.
8-بسیاری از مردم برای کامجویی از زندگی کنونی خویش
گذشته را رها کرده و میگویند:امروز انگار نخستین روز از
عمر من است.اما من ترجیح میدهم که بگویم امروز آخرین
روز از زندگی من است و میخواهم هر لحظه آن را به بهترین زیباترین و رضایت بخش ترین لحظه قابل تصور زندگی بدل کنم چنان که پنداری
فردایی در کار نیست.
9-آسانسوری که بتواند شما را به بالاترین طبقه موفقیت
برساند از کار افتاده است و شما ناگزیرید که راهروی
موفقیت را پله پله بالا بروید.
10-همه ما در طول زندگی خود به کارهایی دست میزنیم که
دقیقا از آن سر رشته داریم و با اوضاع و شرایط ما منطبق
است
تفاوت كشورهاي
ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست
براي مثال كشور مصر بيش از
3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
اما کشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند،
استراليا كه
150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند
هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع
طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه
مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد
قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور
مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و
به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.
مثال بعدي سويس است.
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را
توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام
داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به
گاوصندوق دنيا مشهور شدهاست (بانكهاي سويس).
افراد تحصیلکردهاي
كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص
ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب
تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتي كه
رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه
اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:
1.
اخلاق به عنوان اصل پايه
2.
وحدت
3.
مسئوليت پذيري
4.
احترام به قانون و مقررات
5.
احترام به حقوق شهروندان ديگر
6.
عشق به كار
7.
تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده
8.
ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده
9. نظمپذيري
اما در كشورهاي
فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.
ما ايرانيان
فقير هستیمنه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم
بودهاست.
ما فقير هستيم
براي اينكه رفتارمان چنين سبب شدهاست.
ما برای
آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام
لازم هستيم.
اگر شما اين
نامه را براي ديگران نفرستيد:
اتفاقي براي
شما نميافتد،
گربه شما نميميرد،
از محل كارتان
اخراج نميشويد،
هفت سال
بدبختي بر سرتان آوار نميشود
و مريض هم
نخواهيد شد.
اما اگر ميهن خود را دوست داريد،
اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد
بيشتري از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغيير كرده و عمل كنند

بار دیگر نیز شاهد افتخار آفرینی های دوستانمان در بین دانشجویان قمی بودیم!
روز جمعه 13 مهر 1386 ساعت 3:30 در سالن بعثت سازمان ملی جوانان رای گیری برای انتخاب شورای مرکزی , بازرس , خزانه دار انجمن برگزار شد. تمامی کاندیدا به ترتیب اهداف و برنامه های آینده خود را بیان کردن پس از اتمام افرادی که عضو مجمع عمومی بودن تقاضا شد که از بین کاندیدا به 5 نفر برای شورای مرکزی , 2 نفر بازرس , 1 نفر خزانه دار رای بدهند.
در پایان از بین 34 نفر رای دهنده:
دوست عزیزم آقای عباس منصورنژاد با 30 رای بیشترین رای را به خود اختصاص داد!
و همچنین آقای مجید ایرانشاهی , رسول رئیس جعفری , فرزانه صداقت پور , هانیه اکبری , کاظم امجد به عنوان اعضای شورای مرکزی و دوست عزیزم آقای جعفر مرتضوی به عنوان بازرس و آقای حمید شوشتری به عنوان خزانه دار انتخاب شدند!!
در جلسه که امروز 19 مهر 1386 واقع در دفتر انجمن نسیم اندیشه برگزار شد دوست عزیزم آقای عباس منصور نژاد به عنوان دبیر انجمن نسیم اندیشه برگزیده شدند!!
در پایان به تمامی دوستان تبریک می گم!
براتون آرزوی موفقیت می کنم! امیدوارم که با فعالیت ها و برنامه های خود بتوانید کمک شایان توجه ای را در جهت خدمت به دانشجویان قمی بردارید!